دست هایم به آرزوهایم نرسید,ولی درخت سبز صبرم میگوید امیدی هست, خدایی هست
كاش بودي و لبخند را يه لبانم باز ميگرداندي يادت باشد تنها دليل گريه هاي بي اختيارم تويي يادت باشد كه امسال سومين سال است كه غم را ميهمان دله كوچكم كردي كاش در اوج تنهاييم همراهم بودي كاش نفس هايم را زنده ميكردي هنوز هم غرق دلتنگي هايت هستم ...كي ميشود دلي براي تنگ شدن نداشته باشم از آسمان ها خبری در راه بود...ستاره ها پچ پچ میکردند...شاید این بار خدا میخواست برای من قاصدکی بفرستد...خبر ی بفرستد روزهاست که منتظرش هستم...شب هاست که به یادش هستم...بارهاست که به خاطرش دل کندم از دنیا و هر چه که دوست داشتنیست میخواهم ستاره ی انسانیت را در آسمان بندگی دوباره روشن کنم و مسیر زندگیم را با نورش پیدا کنم برای همین کمک میخواهم.. تازه فهمیدم زندگی در مشت من است..مشتم را سفت بسته ام که مبادا زندگیه پر از امیدم دو بال در آوارد و پر بگیرد وبرود روزها و شب ها با خودم کلنجار رفتم تا معنیه زندگی را بفهمم...آنقدر آدم های عجیب با زندگی های کج و کوله دیدم که تصمیم گرفتم خط منحنی زندگی ام راست کنم حتی اگر به قیمت از دست دادنه بهترین ها باشد دله زمستانیم را بهار میکنم..بهار دلم که شکوفه بزند؛نمیگذارم شکوفه هایش را کسی بچیند دوست ندارم کسی دنیایم را تسخیر کند از هر دری گفتم که به این برسم. من پر از امیدم و در انتظار پرواز... کاش میشد جلوی خورشید راگرفت که غروب نکند یا خودت هم با خورشید غروب کنی اصلا همش تقصیر این ابرهاست که امروز همش ابری بود دلم میخواست کاری کنم همه ی ابرها را بچلونم و مچاله کنم تا امروز هوا آفتابی میشد که امروز دلم نمیگرفت... امروز خودمان را به درو دیوار کوبیدیم که حوصلیمان برگردد ولی برنگشت اگر باد را دست من میدادند...دمش را میگرفتم بعد دستم را جلوی دهنش میگذاشتم که انقدر برای ما زوزه نکشد و صدایش را در دنیا نپیچاند .... من خشن نیستم ولی از دست این عناااااصر طبیعت چه کنم؟!!! کاش آسمان بوم نقاشیه من میشد...میگرفتم سبزش میکردم تا دلم باز شود..از آبی خسته شدم ......................................................................................................... شمارش معکوس شروع میشود...۷ روز دیگر ۷ روز دیگر که می آید وقتی جمعه میشود وقتی چشمانم را باز کنم باید فراموش کرده باشم دلتنگی هایم تمام میشود؟!!! نه تازه شروع میشود دلتنگی ها هیچوقت تمام نمیشوند هنگام گذشتن از دروازه ی دنیا خدا از او قولی گرفت...که با عشقش خدا را بندگی کند نه نفسش را که مواظب باااشد..مواظب انسانیتش باشد که از دست نرود چیزی نمیدانست ...از نامردی از بی وفایی از غم و قصه... چشمانش را باز کرد با تعجب اطرافش را نگاهی انداخت ...دنیا را که دید تصمیم گرفت باز چشمانش راببندد...به خوابی عمیق رفت...خواااابی شیرین بعده ساعت ها دوباره چشمانش را باز کرد...انگار مجبور بوود. باید کنار می آمد...باید میساخت....باید قبول میکرد روزی که تو به دنیا آمدی آسمان محو نگاه های شیرین و پر احساس تو شده...باد سردی میوزید اما امیدبخش و گرم بووود روزی که تو به دنیا آمد احساس هااا دوباره متولد شدند... روزی که تو آمدی من کنارت نبودم اما با تمام وجودم سعی میکردم چهره ی پاک و معصومت را لمس کنم و ببوسم با اینکه تازه متولد شده ای اما دلم برایت تنگ شده....امروز به آسمان خیره شدم تا شاید تصویر نگاه های زیبا و معصومت را در میان ابرهای خیالم ببینم و بگویم که تا چه اندازه دوستت دااارم برادرزاده ی عزیزم نوشته هایم دلیل بر عشق بی انتهای من به تو که دختری آسمانی هستی میشود آرزو میکنم روزی در کناره دختر لیزری دختر آسمانی باشی که بداند در اوج کشمکش های زمانه میان بازار گرمی های این دنیای سرد من هنوزم به دنبال نشانی از خدایم حتی اگر کسی نفهمد و نداند دلم شکسته.. دلم گرفته.. خسته ام از بازی زمانه دل تنگی نفس هایم را تنگ میکند..چشمانم را پر از اشک میکند..قلبم را ویران میکند دنبال راهی برای رهایی از این دلتنگی ها هستم میخواهم به ته خط برسم ته خط کجااااست؟؟ ته خط آنجاییست که خداا تو را برای همیشه پیشه خودش ببرد ته خط آنجاییست که از این دنیای مسخره دور شوی دووووره دوووور...آنجا که دیگر کسی دلت رانشکند... دوست دارم گم باشم...کسی مرا نشناسد..کسی مرا نبیند دوست دارم نباشم برای همیشه یکی بود یکی نبود دشتی به نام کربلا بود حسین بود و حسین تنها بود نینوا آهنگ حزن و اندوه مینواخت همه ی هستی با نوای نینوا همنوا شده بودند کاروان حسین در راه بود راه عشق را میپیمود و خدا یقینا آنجا بود میشنوی؟؟؟؟ صدای هل من ینصرنی را؟؟؟ صدای حسین را؟؟؟ صدای طفلان حسین را؟؟؟
کربلا تا ابد با یاد حسین باقی خواهد ماند و دلم تا ابد با یاد عاشورا خون خواهد شد و با یاد حسین آرام میگیرد قصه ی کربلا تمامی ندارد تا ابد خواهیم خواند حسین سالار شهیدان ابولفضل علمدار کربلا کیست که با یاد حسین اشک در چشمانش حلقه نزند خوش آمدی ای دل به ماه حسین خوش امدی خدایا دلم را با کربلا هم نوا کن تا حسین بداند که تنها نیست باران باران میبارید، اشک های من هم میبارید هیچ کس اشک هایه مرا در باران ندید همه میگفتن زیباست بی آن که بدانند... بی آنکه بدانند زیبا چیست؟؟!!!! باران چیست؟؟؟!!! خدا کیست؟؟؟!!!! شاید اگر باران با اشک هایم یکی شود سیل به راه بیفتد شاید این سیل انسان ها را بیدار کند بارن میبارید یکی میخواند :باران که میبارد تو می آیی... یکی میگفت:تو بارون که رفتی... آخرش نفهمیدم که در باران آمد یا رفت شاید فرقی نداشته باشد اما... اما نه...فرقی هست...میان آمدن و رفتن فرقی هست امشب دلم تنگ شده.... برای آنان که رفتند کاش میشد خاطره ها را جاودانه کرد امشب ماه پشت ابرها پنهان شده بود ماه هم برایم ناز میکرد باشد من هنوزم منتظرم و منتظر خواهم ماند منتظره اینکه ماه از پشت ابرها بیرون بیایید آسمان فردا چه رنگی خواهد بود؟؟ فردا را میچسبم لحظه هایه فردا را از دست نخواهم داد هر روز غروب روباهی دم قشنگ همیشه از یک باغ خرابه از زیر حصار ها بیرون می آمد و به ما خیره میشد نمیدانید که چه سری بالا میگرفت این روباه غروری داشت در حده المپیک چه کلاسی هم میگذاشت هر روز غروب منتظره روباه بودم که ببینمش.... به جایی رسیدیم که روباه با آن قیافه اش به ما رو نمیدهد من نمیترسیدم....به قول دوستم که میگفت نرو گازت میگیره....ولی من حاضر بودم به یک روباه اطمینان کنم بارها سعی کردم نزدیکش شوم اما همیشه فرار میکرد خیلی به من برمیخورد آخر مگر من ترسناک بودم که یه روباه از دستم فرار کند یا شایدم آره...ترسناک بودم آدم ها جدیدا خیلی ترسناک شده اند گاهی وقت ها آدم ها ترسناک میشوند اینجا من خودم هم مثله همان روباه از آدم های اطرافم فرار میکنم اینجا چشمه ی احساسم را آدم ها خشکانیده اند اینجا آدم ها راحت انسانیت را کنار میگذارند اینجا کسی از التهاب دلم خبر ندارد آدم های اینجا معرفت را از آدمی گرفته اند اینجا کینه در دله آدم میکارند اینجا بزگراه خیالم را ویران کرده اند و فقط جاده ی باریکی برایم گذاشته اند آری اینجا من هم مثله روباه میخواهم از آدم ها دور شوم و فقط و تنها از دور به ان ها خیره شوم یکی نیست سره کلاس به استاد بگوید استاد منبع نور کسیت نه چیست!!!! جایی هستم که تنهایم که کسی مرا نمیشناسد جز خدای بالای سرم جایی هستم که دلتنگی ام را با دلتنگی پر میکنم دارم میسازم.....جاده ی خیالم را دوبانده میکنم دنیایم را میسازم کمک میخواهم......از خودش....خدایم را میگویم به کمش بدجوووووووووووووور نیاز دارم نامردا همه ی توت ها را خورده بودن....گنجشک ها را میگویم توی حوض میشد آسمان را دید....آسمانه توی حوض زیباتر بود خلاصه همه چیز محیا بود که دوباره در رویایم غرق شوم داشتم به توتهای خوشمزه که خورده شدند می اندیشیدم که ناگهان یه برگ روی سرم افتاد شانس آواردم درخت سیب نبود وگرنه من هم باید راهه نیوتون را احتمالا ادامه میدادم ولی افتادن برگ بیخودی نبود....درخت عمدا برگ را روی سرم انداخت که من متوجه حضورش شوم انگار میخواست با من حرف بزند ناراحت بود از اینکه سال هاست اورا ندیده ام من هم به جبران سال ها نابینایی پای دردله درخت شاتوت نشستم دلش پر بود....پر از موریانه و حشره نه هااااااااا....پر از غم و غصه شروع کرد به حرف زدن با من برگ هایش را تندو تند برایم پایین می انداخت... پیر و فرتوت شده بود درخت ما یکی از شاخه هایش را دراز کرد به نشان اینکه من از درخت بالا بروم درخت مرا بالا برد.....نوکه نوکش نشستم....آنجایی که یک قدم از دیگران به خدا نزدیکتر بودم درخت من را در آغوشه خودش گرفته بود....حالا راحت تر میتوانستیم با هم حرف بزنیم با برگهایش برایم حرف میزد برگ هایش را به من نشان میداد....برگ هایش نشانی از خدا بود خدا را به تصویر میکشید.....از خدا میگفت از مهربانی هایش از بزرگی اش از اینکه روزو شب را چگونه با خدا سر میکند از اینکه چقدر خدا را دوست دارد و همیشه در حال تسبیح گفتن برای خداست چه عاشقانه خدا را میپرستید این درخت چه زیبا حرف میزد سعی داشت حسه خوبش را به من بدهد میخواست من هم خدا را درک کنم بعد از قصه هایه پر غصه اش گفت شاکی بود از دست من...از دسته همه همه ی کسانی که روزی زیره سایه ی درخت توت بازی میکردن ولی مدت هاست یادی از او و پدربزرگ نمیکنند غصه ی درخت همان غصه ی پدربزرگ بود.. سال هاست که درخت و پدربزگم هم غصه شده اند اول خجالت کشیدم ولی بعد تصمیم گرفتم....تصمیم گرفتم که پدربزرگم را هیچ وقت فراموش نکنم چشمانم برقی زدند و در بحبوحه ی اشک ریختن بودن که پدربزرگم با عصایش به سمت من امد عصایش را به سمت من نشانه گرفته بود....آی آی بابابزرگ چیکار میکنی نزنی هااااا بابابزرگ خندید و گفت بیا پایین بدو تا نزدم آخه چرا بابابزرگ دختر الان میفتی هااا گفتم بیا پایین باشه بابابزرگ اگه تو منو نندازی من نمیفتم ...بزار بزار 2 دقیقه دیگه تا حالا با یه درخت حرف نزده بودم....... فکرمیکردم درخت ها احساس ندارند فکر میکردم درخت ها همیشه خوابند درخت شاتوت خانه ی پدری هر صبح با صدای اذان و الله اکبر پدربزرگم از خواب بیدار میشد و هر شب با صدایه شکر گفتن های پدربزرگ به خواب میرفت برایم جالب بود درختی که عمری فکر میکردم مانند چوبش خشک و بی احساس است حالا میبینم که سرشار از احساس است ای ول به درخت شاتوت حالا بریم نتیجه ی اخلاقی : اگر دقت کنی میبینی آدم های زیادی دوروبرت هستن که منتظره فرصتی برای اظهار وجودن باید به آن ها فرصت داد شاید نباید روی احساسه آدم ها قضاوت کرد...همه ی آدم ها مثله ظاهراشان خشک و بی احساس نیستند قصه ی ما آدم ها همیشه به بی وفایی میرسد....حتی گاهی وقتا نسبت به خدا بی وفا میشویم دستم را محکم روی شانه ی شاخه اش کوبیدم گفتم باباااااااااا بیخیاله دنیا ....قوی باش...مثله من سرخوش باش توو پدربزرگم را به خدای بالای سرتان میسپارم.... پیوست: اینبار رویای لیزری من نزدیک بود کار دستم بدهد....تا مرزه شکستگی پا رفتیم ولی انگار خدا راضی نشد امسال مرا با پایه شکسته به دانشگاه بفرستد....حرفی ندارم جز شکر و سپاسه خالقه بی همتا سری به خانه ی شاعران جوان زدیم که شاعری نوپا و نو دست شعری از شاتوت گفته بود خدا را به شاتوت های خانه پیوند زده ام. هوا ابری بود...باد میوزدید ....من زیره سایه ی درختی نشسته بودم ...ناگهان قاصدکی از کنارم رد شد...به من سلام داد نگاهش کردم اما فقط یک لحظه بود دستم را باز کردم که تویه دستم بنشیند اما دررفت نامرد...انگار داشت برایم ناز میکرد...نازش راخریدم دنبالش دویدم (تا به کویی رسیدم) نه بابا به کوه نرسیدم با مغز رفتم توی دیوار روبه روبم دماغم چسبید به صورتم قاصدک اوج گرفت و رفت... دلم گرفت ...گوشه ای با ناراحتی نشستم داشتم فکر میکردم به دنیای قاصدک هااا ....یکدفعه دیدم باز قاصدک برگشت ....نمیدانم خودش دلش برایم تنگ شد بود یا باد او را به زور آوارده بود به هر حال او برگشته بود ایندفعه فرصتی به او ندادم ...مثل واکاشی زوما پریدم و گرفتمش....آخرش موفق شدم ...دستم را محکم مشت کرده بودم....وقتی بازش کردم بدبخت پرپر شده بود... ناقصش کردم....لهش کردم به خاطر شادی دله خودم کسی را له کردم جانی را از موجودی گرفتم دنیایی را از موجوداتی گرفتم هی خدااااااااا باز روز از نو روزی از نو....ایندفعه دلم داشت میترکید ...روزها گذشت تا که دوباره یک روز باد شروع به وزیدن کرد با خودش یک قاصدک آورد فکر کنم برادره قاصدک قبلی بود یا شاید پسرعمویش آخه خیلی به هم شبیه بودن پریدم اورا گرفتم ولی با احتیاط....ایندفعه مشتم را باز کردم قاصدک سالم بود.... این بار اورا برای بازی کردن نگرفتم...گرفتمش چون باید ماموریت مهمی به او میسپاردم باید کمکم میکرد باید کاره مهمی به او میدادم او باید حرفم را به خدا میرساند....او باید مرا به خدا میرساند روز بود روزها خدا سرش شلوغ است...صبر کردم شب شد نه نیمه شب شد.....خدا که سرش خلوت شد قاصدک را برداشتم رفتم سراغه خدا حرف دلم را به قاصدک گفتم و برای خدا فرستادمش....قاصدک رفت و رفت....آنقدر رفت که دیگر دیده نمیشد آنقدر چشمانم دنبالش را گرفتن که خسته شدم و خوابم گرفت خوب بود...حسم را میگویم.... فک کنم وقتی خواب بودم قاصدکم دست خدا رسید .... بعدها با خودم فکر کردم آیا برای رسیدن به خدا واسطه میخواهم آیا قاصدک از من به خدا نزدیک تر است یعنی من نمیتوانم مثله قاصدک روزی اوج بگیرم...پرواز کنم یعنی خدا حرف قاصدک را بیشتر از حرف من قبول دارد جواب سوالم را گرفتم شما چطور؟؟؟ به امید روزی که مثل قاصدک زود تند سریع به خدا برسم و برسیم و برسند و برسید خب یادی از مهدی اخوان ثالث بکنیم با اون سبیلاش آدمو میترسونه...خداوند روحش را مورد لطف و مغفرت اینا قرار دهد مرده خوبی بود یادش بخیر چقد گفتم این شعرو سیاسیش نکن گوش نداد که دروغی تو ، دروغ در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟ یک روز با سایه ام دعوایم شد تقصیر خودش بود...داشت جلوی من راه میرفت پشت سرش را هم نگاه نمیکرد خودم را نگه داشتم چیزی نگفتم تا ساعتی بعد دیدم راهش را گرفته از آن طرفی میرود گفتم هووووووووووی سایه کجااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .گفت به تو چه !!!!!! من هم محکم کوبیدم توی گوشش سایه داد زد هی چرا میزنی گفتم حقت بود تا دیگر تو هم مثله بقیه نامرد نباشی تا دیگر جلو جلو راه نروی بعضی وقتا از چشمانم پنهان نشوی روزهای ابری کجا میروی نامرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با همه آره با ما هم آره همه ما را تنها گذاشتند تو هم تنها میگذاری سایه کم آورد سرش پایین انداخت و گفت حق داری هر چه میخواهی مرا بزن من هم از خدا خواسته دلمم پر بود یکی دیگر خواباندم توی گوشش سایه خندید و رفت آی منم حرص میخوردم خسته شدم....گوشه ای نشستم ....اتفاقی ایینه ای دیدم خودم را نگاه کردم دیدم صورتم سرخ شده جای انگشتانی رویش بود ....عجب بچه زرنگی بود این سایه.....خودم از خودم سیلی خوردم.... این قانون زندگی است همیشه خودمان به خودمان سیلی میزنیم بعد تازه نمیفهیمم از خودمان خوردیم… همیشه که آیینه ی حقیقت گو پیش رویمان نیست .همیشه خودمان را با دست های خودمان بدبخت میکنیم بعد آی و اوی میکنیم و گله و شکایت از خدا... دیدم کسی به من وفا نکرد حتی سایه ام.....دنبال کسی میگشتم که وفا کند که تنهایم نگذارد پیدایش کردم.......خوده خوده خدا بود دمه خودش گرم که لحظه ای تنهایم نمیگذارد سایه لحظه ای هم پای من بود....لحظه ای به من پشت میکرد و با من قهر بود...لحظه ای پیدایش نبود به جایی رسیدم که به سایه ی خودم هم اعتماد نکردم...با اینکه وقتی نبود دلم برایش تنگ میشد ولی قانون زندگی بی اعتمادی بود...حتی به سایه ات من هم به ناچار قانون زندگی را دنبال میکنم...شاید روزی قانون را شکستم

![]()

![]()
.jpg)





![]()
برایت می فرستمش
و روسری و چادرم را
که حالا بقچه ایست
شبیه توتستان های زمین
به کوچه باغ های کاشان می برم
و سر قناتی که هیچ وقت
طعم خواب هایم را نداشته است
می شویم.
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


| Design By : RoozGozar.com |


